![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستای خوبم.
امیدوارم هر جا که هستین شاد- سلامت و خوشبخت باشید. امروز اومدم که از همتون خداحافظی کنم. نمیدونم چی بگم. فقط میتونم بگم از اینکه تو این مدت با شما بودم خیلی خوشحالم. فرصتي نيست تا بينديشم ساده مي گويمت خداحافظ و تو را مي سپارمت به خدا و خداحافظت ... خداحافظ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:17 توسط مریم |
|
|
گفتم که: دلم در غم تو مانده پریشان گفتی: چه کنم با تو و آن جمله رقیبان گفتم که: محبت به دلم راه ندارد؟ گفتی که: دگر مهر کجا بین رقیبان! گفتم که: ز من رسم وفا را تو بیاموز گفتی که: وفا نیست دراین دوره و دوران گفتم که: که چرا این همه غمگین وملولی؟ گفتی که: ز جور و غم این دهر گریزان گفتم که: گناه من شیدا ز چه باشد؟ گفتی که: همان عاشقی و ریزش اشکان گفتم که: من از دوری تو تاب ندارم گفتی که: دگر از من و غم چشم بپوشان گفتم که: حذر از غم عشق تو محال است گفتی که: دلم را تو ازین بیش مسوزان گفتم که: کنون با دل درمانده چه سازم؟ گفتی که سفر کن که بود چاره و درمان رفتم به سفر تا که شوم فارغ ازین عشق فارغ ز غم عشق تو و پستی دوران رفتم به سفر تا که بگیرم مدد از غیر دیدم که کسی نیست به همیاری مستان دیدم که سفر بر غم عشق تو فزون کرد از یاد نرفت عشق تو ای سرور خوبان تقدیم به آنکه آفتاب مهرش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 16:7 توسط مریم |
|
|
دلم می سوزد برای تمام رٶیاهایم که نیمه تمام ماندند و شاهزاده ای سوار بر اسب سپید آمد و با شمشیر نگاه خود تمام رٶیاهایم را گردن زد. شاهزاده مرا با خود برد تا دور دست واهمه ها تا امتداد پر تب و تاب حادثه ها. و من تب کردم اما دیگر نه رٶیای ناتمام و نه دستی برای زدودن خسیسی ِ واهمه ها... آه دلم گرفته است!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 15:52 توسط مریم |
|
|
به شوق تو همچون شبنم روی برگ درخت باغچه ی خانه مان روزی آرام در آرزوی دیدنت نشسته ام! چشمان با طراوتم را با اشکهای دلتنگیم پاک٬ بر چهره ی زیبای تو دوخته ام! پرنده ی زیبای من٬ ای ترانه ی زندگی٬ به راستی با آن همه دلبستگی با کدامین تاب و توان دل از تو بر کَنَم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 15:43 توسط مریم |
|
|
دور از نشاط هستی و غوغای زندگی دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست آمد صفای خلوت اندوه را ربود آمد٬ به این امید که در گورِ سردِ دل شاید ز عشق ِ رفته بیابد نشانه ای او بود و آن نگاه پر از اشتیاق من بودم و سکوت و غم جاودانه ای آمد٬ مگر که باز در این ظلمتِ ملال روشن کند به نور محبت چراغ من باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر زان پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من گفتم مگر صفای نخستین نگاه را در دیدگان غمزده اش جستجو کنم وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را خاکستر از حرارت آغوش او کنم چشمان ِ من به دیده ی او خیره مانده بود رَخشید یادِ عشق ِ کهن در نگاهِ ما آهی از آن صفای خدایی زبان دل اشکی از آن نگاه نخستین٬ گواه ما ناگاه عشق ِ مرده سر از سینه بر کشید آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم! آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت آهی کشید از سرِ حسرت که این منم! باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت من دیگر آن نبودم و او دیگر او نبود!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 12:51 توسط مریم |
|
|
بعد از اين من به همه عشق ِجهان ميخندم هركه آرد سخن ِعشق به آن ميخندم روزي از عشق دلم سوخت و خاكستر شد بعد از اين سوز به هر سوز جهان ميخندم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:16 توسط مریم |
|
|
تو را با اشك خون از ديده بيرون راندم آخر هم كه تا در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزوها را به زلف ديگري آويزي آن گلهاي صحرا را مگو با من، مگو ديگر، مگو از هستي و مستي من آن خود رو گياه وحشي صحراي اندوهم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 23:49 توسط مریم |
|
|
به راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها
و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن
روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي كه تظاهر مي كني هيچ چيز برايت اهميت
ندارد اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن و باز هم نفرين
به تو اي سرنوشت...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:47 توسط مریم |
|
|
زندگی...
زندگی در چشم ِمن شبهای بی مهتاب را ماند
شعر من نیلوفرِ پژمرده در مرداب را ماند
ابر ِبی باران ِاندوهم
خار ِخشکِ سینه ی کوهم
دیر بازی است کز هر آرزو خالیست آغوشم
نغمه پرداز ِجمال و عشق بودم٬ آه
حالیا خاموش ِخاموشم یادِ از خاطر فراموشم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:34 توسط مریم |
|
|
در چشم ستاره... در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست وندر پی آن قافله٬ گردی پیداست فریاد زدم-” دوباره دیداری هست؟“ در چشم ستا ره اشک سردی پیداست.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:18 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان عزیز. از این که به جمع وبلاگ نویسان پیوستم خوشحالم. امیدوارم تا حدودی بتونم دلهای شما دریا دلان رو با ترنم کلام دل در آن سوی مرز خیال , آن جا که دلها همه آسمانیند و کلام سرشار از طنین صداقت است طراوت بخشم. با یاری حق...
|
|
RSS
|